قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
93
تاريخ نگارستان ( فارسى )
گمان شده هرگاه چشمش بر او افتادى متغيير گشتى طاهر اينمعنى را دريافته بحسب ظاهر اغماض عين كرده خواست كه ببهانهء خود را از او دور اندازد لاجرم باحمد بن ابى خالد وزير توسل جسته احمد جهة وى ايالت خراسان را گرفت و او در سنه 205 خمس و مأتين متوجه آنجا گشته بر وجهى كه مذكور شد بعد از چند گام نام مأمونرا از خطبه انداخته مدت پنجاه و چهار سال حكومت در خاندان او بماند و بعد از او چهار كس از اولاد او متصدى امر حكومت شدهاند و يكى از شعرا اسامى حكام طاهريه را در دو بيت درج نموده است . نظم : در خراسان ز آل مصعب شاه * طاهر و طلحه است و عبد الله باز طاهر دگر محمد دان * كه بيعقوب داد تخت و كلاه [ 174 - آغاز حال يعقوب بن ليث . ] 174 من الوقايع يعقوب بن ليث كه نخستين پادشاهست از آن طبقه در به دو حال رويگرى كردى و هرچه از آن رهگذر بچنگ آوردى بر سائر اطفال كه همسال او بودند بخشيدى و بعد از ( امير درهم ) بر پسرانش نصر و صالح خروج كرد ايشان متوسل بر نبيل حاكم كابل شده با سى هزار مرد بجنگ آمدند يعقوب با سه هزار كس بمدافعه شتافت اما چون در قوت مقاومت نيافت از در خدعه و فريب درآمده بر نبيل پيغام داد كه من از روى ولىنعمتزادگان شرمندهام التماس آنكه گناه مرا از ايشان درخواست كنى تا بدستور در سلك چاكران ايشان منتظم باشم القصه بواسطه تمهيد عهد نبيل و اولاد درهم با معدودى چند بگوشهء رفتند او نيز با آنقدر مردم نزد ايشان رفت بيكبار فرصت يافته شمشير در ايشان نهاد و خاك وجود آنجماعت بباد داد و بعد از آن باستقلال ، درفش پادشاهى برافراشت گويند در زمان حكومت خواست كه ابو يوسف بن يعقوب بن سفيان را كه نسبت بعثمان بن عفان سب و لعن كرده بود آزار نمايد وزير گفت ايها الامير او زبان بطعن عثمان بن عفان سنجرى دراز كرده نه آنكه در حق عثمان بن عفان مشهور بد گفته باشد يعقوب از آن ماجرا درگذشته گفت مرا با او كارى نيست . [ 175 - ليث صفار . ] 175 حكايت مشهور است كه ليث صفار رويگر بچهء بود كه همتش كمند تسخير بر كنگرهء كاخ فلك انداختى و همواره سمند شجاعت در ميدان شهامت تاختى و سرش بدان شغل دنى فرود نيامده از سلاحورزى بعيارى و شبروى روى نهاد ليك در آنكار شيوهء انصاف مرعى ميداشت از جمله شبى بر خزائن امير درهم بن نصر والى سيستان دست يافته جميع درهم و دينار و جهات بيشمار بيرون آورده در آن اثنا نظرش بر جوهرى شفاف افتاد به گمان آنكه دريست ثمين در دهان افكنده چون دانست كه نمكست حق آن را ملاحظه نموده آنجهات را بجاى گذاشته هيچ نبرد . بيت : زخم كه از خون تو گويد سخن * چونكه نمك خورد به بندد دهن